اصرار امام در معرفی مهندس میر حسین موسوی
وقتی برای بار دوم مقام معظم رهبری به ریاست جمهوری برگزیده شدند، بین ایشان و امام یك بحثی در مورد انتخاب نخست وزیر بود، ایشان می‌گفت اگر من رییس جمهور بشوم، در انتخاب نخست وزیر هر كسی را كه بخواهم خودم باید تصمیم بگیرم و این علامت را هم امام ظاهرا داده بودند كه خود شما تصمیم بگیر، لذا ایشان كاندیدا شدند و پس از انتخابات به مشهد رفتند. سخنرانی ایشان در آنجا، حاكی از این بود كه ایشان نمی‌‌خواهد مهندس موسوی را معرفی كند. از سخنرانی ایشان در مراسم تنفیذ حكم ریاست جمهوری در دفتر امام در جماران نیز این موضوع استنباط می‌شد.
چند روزی كه گذشت، نظر امام عوض شد. علتش این بود كه گویا آقای «محسن رضایی» به عنوان فرمانده سپاه خدمت امام رسیده و گفته بود كه موقعیت آقای موسوی در جنگ و بین جوان‌ها به گونه‌ای است كه اگر ایشان نخست وزیر نشوند، جنگ لطمه می‌خورد. طبیعی است كه برای امام در آن روزها هیچ چیز حیاتی‌تر از مسأله‌ی جنگ نبود، لذا بعد از گزارش محسن رضایی، لحن امام عوض شد. ایشان احساس كرد كه جنگ نباید لطمه بخورد. باید آقای موسوی به عنوان نخست وزیر معرفی شود.
منتهی روش امام این بود كه در مسائل گام به گام پیش می رفتند، اول اگر از ایشان سوال می‌شد، می‌فرمودند كه مهندس موسوی بد نیست، كم كم به حاج احمد آقا و دیگران فرمودند كه آقای مهندس موسوی معرفی شود.
یك قدم جلوتر، به دفتر فرمودند كه جواب دهند نظر امام مهندس موسوی است. هرگاه از امام در این مورد می‌پرسیدند، امام مهندس موسوی را تأیید می‌كرد. رفته رفته امام به صراحت نظر خود را فرمودند و به دفتر اعلام كرده بودند كه جز آقای موسوی كسی دیگر مصلحت نیست.

محظوریت رییس جمهور در انتخاب آقای مهندس موسوی
مقام معظم رهبری در مقام رییس جمهوری در یك محظوریت عجیبی قرار گرفته بودند. از یك طرف احساس می‌كرد از نظر شرعی و وظیفه به مصلحت كشور نیست مهندس موسوی را معرفی كند و از طرف دیگر نظر امام آقای موسوی بود. بنابراین برای حضرت امام نامه‌ای نوشتند كه «اگر حضرت عالی تشخیص می‌دهید كه باید مهندس موسوی را معرفی كنم، حكم كنید، شما رهبر هستید. شما روز قیامت جواب دارید، ولی من جواب ندارم كسی را كه مصلحت نمی‌دانم، نخست وزیر كنم، مگر این كه حكم ولی فقیه بالای سر او باشد. حضرت عالی حكم كنید تا من ایشان را بگذارم»، امام هم می‌فرمودند: «من حكم نمی‌كنم. من حرف خودم را می‌زنم» بن بست عجیبی پیش آمده بود.
جریان بن‌بست نخست وزیری خیلی اوج گرفت. پنجشنبه‌ای بود كه خدمت آقای هاشمی رفتم. ایشان در حیاط منزلشان به تنهایی مشغول مطالعه برای نماز جمعه‌ی فردا بودند. گفتم آقای هاشمی شرایط بدی پیش آمده، موضوع نخست وزیری را حل كنید، از یك طرف امام می‌فرمایند نظر من آقای موسوی است از طرفی هم آقای خامنه‌ای می‌گویند اگر نظر امام این است، حكم كنند تا من در قیامت توجیه شرعی داشته باشم، این باید حل شود.
آقای هاشمی نیز خیلی نگران بود و گفتند اگر این گونه باشد، آقای خامنه‌ای خیلی آسیب می‌بیند. مقداری هم تندی كرد و گفت: «شماها مقصر هستید». گفتم: «ما كه كاره‌ای نیستیم». ایشان گفت: «باید طوری این قضیه را حل و فصل كنید». سپس آقای هاشمی گفت: «شما بروید خدمت امام و به امام بگویید. من گفتم: آقای خامنه‌ای می‌گوید اگر نظر امام این است، ایشان حكم كند». آقای هاشمی گفتند كه «شما این موضوع را به امام بگویید». سپس گفتم: «من حاضرم به امام بگویم، اما تنهایی خیر. یكی دو سه نفر باشیم». آقای هاشمی هم پذیرفتند كه از امام وقت ملاقات بگیرند و پیشنهاد كردم كه به اتفاق آقایان مهدوی، جنتی و یزدی خدمت امام برویم. این آقایان را دیدم و گفتم چهارتایی نزد امام می‌رویم و اگر امام جمله‌ای گفت و قانع نشدیم، زود بلند نشویم. با آقایان شوخی كرده و گفتم خیلی زود جا نخوریم وقتی امام حرف زدند ما هم حرف بزنیم و ادله اقامه كنیم.
ما چهار نفر خدمت امام رفتیم، ابتدا آقای مهدوی موضوع را طرح كردند و آقایان هم به نوبت صحبت كردند تا نوبت به من شد، روزهای آخر وزارتم بود. من خدمت امام عرض كردم كه «آقا اولا چه آقای مهندس موسوی نخست وزیر بشود و چه كس دیگر، بنده دیگر وزیر كشور نخواهم شد. این را بگویم كه خیال نشود به خاطر وزارت خودم دست و پا می‌زنم». این جا آقای مهدوی با امام شوخی كردند و گفتند: «آقای ناطق فاتحه‌ی خودش را خوانده است». بعد گفتم: «آقای خامنه‌ای می‌گویند كه اگر نظر شما آقای مهندس موسوی است. حكم كنید، من روز قیامت جواب شرعی ندارم، اما اگر ولی فقیه به من دستور دهد، حجت دارم».
این جا امام خمینی خیلی جدی فرمود كه «من حكم نمی‌كنم، اما من به عنوان یك شهروند حق دارم نظر خودم را بدهم یا خیر؟» خیلی جالب بود این عین عبارت امام است كه فرمودند، «من به عنوان یك شهروند، اعلام می‌كنم كه انتخاب غیر از ایشان، خیانت به اسلام است.»
این جمله را كه ایشان فرمودند، همه چیز روشن شد و واقعا معلوم شد كه موضوع چقدر عمق دارد. پس از این كه فهمیدیم نظر قطعی امام، مهندس موسوی است، در محل دفتر ریاست جمهوری خدمت آقای خامنه‌ای رفتیم و ماجرا را خدمت ایشان شرح داده و گفتیم: «این دیگر حكم است. امام فقط لفظ حكم را نگفتند. امام تا آخر ایستاده است. این كه ایشان می‌فرمایند جز موسوی خیانت به اسلام است، حكم است.»
آقای خامنه‌ای فرمودند: «برای من اتمام حجت شد»؛ لذا تصمیم گرفتند و مهندس موسوی را برای نخست وزیری مجدد معرفی كردند. بدین گونه بود كه خداوند به ذهن من لطف كرد و با رایزنی‌هایی كه انجام دادم، همه را از بن بست درآوردم و قصه را حل كردم و شاید خود مهندس موسوی این را نمی‌دانست؛ حتی بعدا عده‌ای در مجلس و غیر مجلس خیال كردند ما نزد امام رفتیم تا او را متقاعد كنیم تا از حمایت آقای موسوی دست بردارد. ما می‌خواستیم امام تكلیف آقای خامنه‌ای را روشن كنند و خداوند هم كمك كرد و حل شد. بنده این كارم را جزو باقیات الصالحات می‌دانم و معتقدم اگر یك كار در انقلاب كرده باشیم كه به درد آخرتم بخورد، همین كار است. در مجلس علیه من جوی به وجود آمد، در حالی كه این كار ما واقعا راه گشا بود.

ماجرای 99 نفر
وقتی كه آقای خامنه‌ای، مهندس موسوی را مجددا به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی كردند، 99 نفر از نمایندگان به آقای موسوی رأی ندادند و طرف داران آقای موسوی در مجلس و دولت هر جا كه بودند، گفتند: «امام فرموده به ایشان رأی دهید و این 99 نفر از امام تمرد كردند.» اولا این 99 نفر معلوم نیست چه كسانی هستند و ثانیا وقتی امام فرمودند شما معرفی كن، معنای آن این نبود كه مجلس همه بالاجبار رأی بدهد. امام هیچ وقت این طوری حرف نمی‌زد؛ لذا طرفداران آقای موسوی این 99 اسم را پیراهن عثمان كردند و هر كس را می‌خواستند بكوبند می‌گفتند جزو 99 نفر است. تقریبا 200 نفر را این ها جزو آن 99 نفر حساب كردند. من جمله خود من را؛ حال آن كه من اصلا در مجلس نبودم.
بعضی جاها كه من سخنرانی می‌كردم، افرادی بلند می‌شدند و می‌گفتند كه شما جزو 99 نفر هستید. اصلا توجه نمی‌كردند كه من آن موقع نماینده‌ی مجلس نبودم و بعضی كه زیركی آن ها گل می‌كرد می‌گفتند ما می‌دانیم كه تو جز 99 نفر نبودی، اما ذات تو این است كه اگر در آن زمان در مجلس حضور داشتی، جزو این‌ها می‌بودی. البته این را بگویم كه رأی مجلس به دولت مخفی است و هیچ كس نمی‌تواند بگوید كه چه كسی رأی داد و چه كسی رأی نداد.
قائل به امر مولوی و ارشادی بودم و الان هم هستم. زمانی وقتی به مجلس می‌رفتم، شوخی می‌كردم و به دوستان می‌گفتم: «امام از پیغمبر بالاتر است.» جناح مقابل می‌گفتند: «تو چطور می‌گویی امام از پیغمبر بالاتر است؟» می‌گفتم: «آخر ما در اصول خواندیم امری كه مولا می‌كند یا مولوی است و یا ارشادی. اگر امر مولوی باشد و تخلف بكند، عقاب دارد و اگر ارشادی است، معنای ارشادی این است كه انجام نده، برای تو خوب نیست، ضرر می‌بینی، اما عقاب ندارد؛ اما شما قائل هستید هر چه امام بگوید مولوی است. آن وقت از خدا بالاتر است. ما امر مولوی و ارشادی داریم و امام امر مولوی نكرده است. اولا امام به رییس جمهور امر مولوی نكرد، حكم نكرده است. ثانیا اگر به ایشان هم امر مولوی كند، امر مولوی به رییس جمهور لزوما امر به نمایندگان كه حق اختیار و انتخاب دارند، نیست. خود مقام معظم رهبری هم الان قایل به امر مولوی و ارشادی است.»
جمعی اخیرا خدمت ایشان بودند، آقا فرمودند: وقتی آن موقع گفتند 99 نفر، من هم گفتم صدمین آن ها هستم. آقا در واقع می‌خواست بگوید اصل پروژه، مال من است. عده‌ای كه آن موقع خودشان را این طور مطیع امام می‌دانستند و حتی یكی از همین آقایان گفته بود كه اصلا امام نیازی نیست چیزی را بگویند همین كه از قلب امام چیزی بگذرد، دیگر واجب است كه اطاعت كنیم، الان در برابر ولی فقیه ایستاده‌اند، مگر ولی با ولی فرق می‌كند.
وقتی كه آقای «محتشمی پور» به عنوان وزیر كشور به مجلس معرفی شد و مقرر شد كه مجلس به ایشان رأی بدهد، در مجلس گفتند كه امام فرموده به ایشان رأی دهید و هر كس به ایشان رأی ندهد، تخلف از امام كرده است. در واقع آن زمان رأی ندادن به وزیر، تخلف از امام تلقی می‌شد. من نامه‌ای خدمت امام نوشتم و عرض كردم كه آقای محتشمی را به مجلس معرفی كردند. می‌گویند نظر شما این است كه هر كس به ایشان رأی ندهد، تخلف از امر امام كرده است. امام جواب دادند: «خیر، من شما را هم قبول دارم و فرد انقلابی و متدین می‌دانم. وای به آن روزی كه بنا شود مردم نتوانند تصمیم بگیرند. مجلس نتواند تصمیم بگیرد و رأی تحمیلی شود. نظر من هرگز این نیست.»

منبع: سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی